باز شادم کن شبی با اشتباه دیگری
تیره بادا اختر بختم٬ اگر بخشد فروغ
آسمان صاف دل را٬ جز تو ماه دیگری
دم زنم از بی گناهی٬ گرچه دانم پیش تو
بی گناهی نیز٬ خود باشد گناه دیگری...
***
نه از زمانه ملولم٬ نه از جهان سیرم
ولی اگر تو بگویی بمیر٬ می میرم
چنان به عالم دیوانگی گذارم پای
که بازوان تو آخر کشد به زنجیرم
به جست و جوی بهارم٬ بهار بی پایان
سراغ گمشده ام را من از تو می گیرم!
(دو تاش هم از عمران صلاحی ست.)
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز شمشیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...
(احمد شاملو)
نیازی به هم وطن ندارند.
کسانی که خود آزادند٬
از زندان به ستوه نمی آیند.
آدم های اندکند٬
که به ازدحام محتاجند...
(علی شریعتی)
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم٬
که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم!
یعنی چه پس؟ اهل کجا هستیم؟
از عالم هیچیم و چیزی کم.
غم نیز چون شادی برای خود خدایی٬
عالمی دارد.
پس زنده باشد مثل شادی٬ غم!
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم!
و مثل عاشق٬ مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما...
هیچیم و چیزی کم...
(مهدی اخوان ثالث)
امروز بی توأم
آن روز که با تو بودم
- بی تو بودم
امروز که بی توأم
- با توأم!
(حمید مصدق)
هرگز!
گاهی سکوت واژه ی گویایی است!
یک اسب شیهه می کشد و
سرنوشت ما
تغییر می کند.
حاصل چه بود آن همه فریاد را
-که من؟
گر شیهه بود شیون من
-شاید!
اما
شیون به هیچ کار نیامد.
و سوگواری
در ماتم گلی که به گرداب برگذشت
بیهوده.
...
(حمید مصدق)

