من ناگهان فهمیدم
که
من پارسال این موقع
ناگهان این وبلاگ رو تاسیس کردم!
...
اصلا زود نگذشت!
هیچ احساس خاصی هم ندارم!
فقط
یه قسمتی از شعر مورد علاقه مو از مهدی اخوان ثالث به نام "چاووشی" می نویسم!:
... من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است؟
...
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمین هایی که دیدارش،
بسان شعله ی آتش،
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار.
نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار.
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار،
به سوی قلب من، این غرفه ی با پرده های تار.
و می پرسد _ صدایش ناله ای بی نور _ :
_" کسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم! های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟"
و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای
هم رد پایی نیست.
...

