شب است و خورشید در آسمان می تابد
و من زیر باران خیس می شوم
چشم هایم را می بندم و می بینم
که رفته ای و به من نزدیک تر شده ای
و من از خوشحالی گریه می کنم
بی حرکت قدم می زنم
تا آن جا که تب کنم و از سرما بلرزم
و بمیرم
تا کنار تو زندگی کنم!
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 16:44  توسط شهلا جوشقانی
|


